تبليغاتX
عروس شیرازی
























عروس شیرازی

خدایا!هرچی به صلاحمونه برامون پیش بیاد.

همسرم منو ببخش....

عزیزم...عشقم....امیدم....منو بخاطر بچه بازیام ببخش....

بهم فرصت بده عاقل شم....تورو خدا ازم نا امید نشی یوقت....

یوقت دل مهربون و بزرگت نلرزه و غصه بخوری....

همیشه با بزرگواری منو بخشیدی و رو اشتباهام چشم گذاشتی....از خدا میخوام لایقت باشم...

همسرم میدونم میای و میخونی این حرفامو.....بدون دل من تا ابد به عشقت دلخوشه....دلم به بودنت قرصه....

تکیه گاه امن من....هستی من....خدا رو شکر میکنم همسر فهیم و مهربونم همیشه درکم میکنه و عاشقمه....

بهم کمک کن....کمک کن تو پستی و بلندی زندگی بهترین راه رو انتخاب کنم....

همسرم....نیازم...تمنای من از خدا فقط تویی.....

تو همونی هستی که یه عمر آرزوش رو داشتم....از خدا میخوام لایقت باشم.....

                                 

                                     خیلی دوست دارم

دوست جون نوشت:دوست جونیا شاید دیگه ننویسم....ازم دلیلش رو نپرسید....

حداقل فعلا نمی نویسم تا روزی که بتونم کودک درونم رو یکم ادب کنم و بزرگش کنم نمینویسم.....

دلم برا همه تون تنگ میشه....هر وقت بتونم بهتون سر میزنم...وبلاگم روبرا همیشه تعطیل نمیکنم.....چون دوسش دارم و میدونم یه روز دوباره برمیگردم....امیدوارم خیلی طولانی نشه و این کودک من زودتر بزرگ شه....

از خدا میخوام تک تک تون به هرچی میخواین برسین....

دوستتون دارم دوست جونیا

به امید بازگشت دوباره بدورد

          

 

                   موقتاً تعطیل شد

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 3:19 قبل از ظهر توسط افسون| |

فردا قراره برم یه جای خوب!!....میخوام برم مهمونی.....حدس بزنید

کجا؟؟؟

بعدا نوشت:

خونه خرزنه جون....

الانم از همین تریبون به همه میگم جاتون خیلی خالیه....کلی داره خوش میگذره.....

نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط افسون| |

دوست جونیا کسی از یاسی وبلاگ تنها بهونه زندگیم خبری نداره؟؟؟

خیلی وقته نیستش....نگرانشم...کامنت براش میذارم جواب نمیده....

 

 

مهم:هرکدوم از دوست جونیام که تو لینکدونیم بودن و الان نیستن برام کامنت بذارن با آدرس تا وارد کنم....مرسی دوست جونیا...یادتون نره ها...نجوا جونی آدرست رو بذار عزیزم....

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط افسون| |

سلام دوست جونیای نازم

خوبید؟؟؟

ببخشید بازم غیبت داشتم...ولی خب غیبتم موجه بودا....

جونم براتون بگه همسری جون، هفته پیش سه شمبه شب رسید  خونه مون....و امروز ساعت 8:30 هم رفتش....

این چند روز یه عالمه اتفاقای جالب و مهم افتاد....

اول اینکه

پنج شمبه  تولد همسری بود....وقبل از اینکه بریم همدان برا رزرو کارامون...یه جشن کوچولو براش گرفتم....

خودم براش یه شلوار جین و کمربندش رو خریدم و یه جاسویچی برا ماشینمون...آخه ماشینمون رو هم تحویل دادن خدا رو شکر...باباش شمبه رفت از نمایندگی تحویل گرفتش

قرار شد یه جا کرایه ماشین عروس،ماشین خودمون رو  بدیم تزئین کنن برا ماشین عروس...پژو پارس سفیده

و یه کاور تو خونه ای  و یه کیک کوچولو هم براش گرفتم

کادوهای عیدش رو هم که قرار بود عکسش رو بذارم براتون یه پیراهن اسپرت بود و یه بلوز بهاره

مامان و بابا هم برا همسری یه ادکلن خیلی خیلی خوشبو خریدن...دستشون درد نکنه

دوم اینکه

 پنج شمبه بعد از تولد همسری رفتیم همدان و لباس عروسم رو سفارش دادم....

همون لباسی شد که عکسش رو دیدین....از مزون عروس آریایی گرفتم

دادم برام دوختن که تن پوش اول باشه برام...البته به اصرار همسری!!!

خانومه گفت یه بار تن رفته اش کاملا تمیزه و چرا میخوای پول بیشتر بدی...ولی همسری میگفت اینحوری خیالم راحته که قالب تنت میدوزن و تنگ و گشاد نمیشه...

به نظر خودم یکم گرون شد....یه بار تن رفته اش رو میگفت 450 تومن...ولی برا من شد 650 که با تخفیفش 630 حساب کرد و قرار شد هروقت زنگ زد برم برا پرو....

حالا فکرشو کنین...ما رفتیم لباس رو اوکی کردیم در صورتی که هنوز همسری با بابام صحبت نکرده بود که تاریخ رو قطعی کنه!!!

 سوم اینکه

جمعه مهمون داشتیم...دوتا از خاله هام و عزیزجونم بودن....

چهارم اینکه

شمبه هم همسری با بابا صحبت کرد و قرار عقد رو گذاشتن برا 22 تیر همون که میخواستیم...البته به نکته هم بگم که همسری گفت من دارم سعی میکنم که  بخاطر مکه رفتن بابا مامانم راضیشون کنم که بیان حتما...بخاطر همین اگه اونا راضی شدن ممکنه تاریخ تغییر کنه و  بیفته برا شهریور ولی همه چی از اول با مراسم ویژه باشه!!!

بابام هم گفت اگه اینجوری باشه که چه بهتر ...مام از خدامونه که خونواده ات تو جشنتون باشن....حتی اگه مراسم عقب بیوفته ...بعدشم سر مهریه صحبت کردن که این یه قسمت یکم اعصابم رو قاطب پاتی کرد...بابا گفت زیر 500 تا سکه قبول نمیکنم...ولی همسری میگه بیشتر از 300 قبول نمیکنم...البته همسری میگه اگه بابام راضی بشه به اومدن مطمئنا خودش مهریه خوب میندازه و احتمالا زمین یا خونه مهر بندازه...ولی الان با این شرایط من چیزی رو مهر میکنم که  در توانم باشه!!!

بعد از قرار مدارا هم با مامان و داداشم و همسری رفتیم کنگاور...یکی از شهرستانای کرمانشاست که به ما خیلی نزدیکه!! رفتیم معبد آناهیتا خیلی جای جالبی بود...تقریبا مث تخت جمشید میمونه.

برگشتی چندتا عکس خوشگل هم گرفتم...هنرنمایی عکاسی افسون این و اینکی و این

نکته مهم: ازونجایی که بابام خیلی انعطاف پذیره و رگ خواب همسری هم دستمه...دیشب به همسری گفتم یه چی بگم که نه حرف تو باشه نه بابام...میشه 361 باشه که سال تولدم باشه و وسط حرف هردوتون هم میشه!!! ظاهراً که قبول کرد و گفت خوبه.گفت بازم با بابات حرف میزنم.

پنجم اینکه

یکشمبه هم رفتیم برا رزرو آتلیه....چند تا از دوستان و آشناها سفارش کرده بودن که برم آتلیه چهارچوب یا کلاسیک...که چهارچوب برا 22 تیر وقت نداشت و کلاسیک هم به دل همسری ننشست...آخر سر همون آتلیه آذردخت که چندوقت پیش رفته بودیم رو اوکی کردیم....

خیلی کارشون تر تمیز بود و احساس راحتی میکنیم باهاشون....قرارداد بستیم باهاشون و جالب اینه که قیمت هر سه تا آتلیه تقریبا یکی در می اومد...این آتلیه که ما گرفتیم درومد 2050000 که با تخفیفش شد 1850000 تومن.ولی بازم استرس دارم که نکنه اونجوری که دوس دارم کارمون رو در نیاره...یا اینکه نکنه همون چهارچوب بهتر بود...آخه چارچوب میگفت اگه تاریختون رو تغییر بدین و بذارین 11-13 تیر یا 24-26 تیر وقت داریم...ولی دیدیم این تاریخا وسط هفته است و شاید یه عده از مهمونا که از راه دور میخوان بیان براشون سخت باشه....

دوشمبه رو هم تو خونه بودیم و استراحت کردیم و ذوق در وکردیم از خودمون....

قرار شد دفعه دیگه که همسری میاد بریم برا آزمایش و خریدامون....

راستی هنوز سفره عقد نگرفتم...هرچی دیدم اصلا به دلم نمی نشستن....

دیگه نمیدونم چه چیزایی مونده....آهان رزرو باغ و این چیزام که به عهده باباییه...قربونش برم دستش درد نکنه گفت چون اینجا داریم جشن میگیرم و مهمونا بیشتر از طرف ما هستن خودم جشن میگیرم....همسری هم میگه خودم بعدا شیراز هم جشن میگیرم...چون سخته برا دوست آشناهاشون اینهمه مسافت بیان تا همدان....

خدا کنه باباش راضی بشه...تورو خدا دعا کنین برامون دوست جونیا....

و اما....................

همون طور که میبینید افسون خانوم گودری شد....

کف مرتب بزنید به افتخار دوست جونم....(خودش ازم خواسته نگم اسمشو)مث همیشه با سورپرایزای خوشگلش منو کلی خوشحال کرد....یکشمبه با همسری داشتیم ناهار میخوردیم بیرون که دیدم دوست جون اس داد که برات گودری ساختم...وای نمی دونین چقد خوشحال شدم...دستت درد نکنه عزیزم...ایشالا بتونم تو عروسیت جبران کنم....مرسی مرسی....ولی همه میدونن این دوست مهربون که همیشه منو سورپرایز میکنه کیه!!!

خب اینم از خبرای خوب افسون جونی...

از حالا بگم همه تون دعوتید برا عروسی.....

دوستتون دارم خیلی زیاد

دوباره نوشت:عکس لباسمه....بنا به درخواست دوست جونیا

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط افسون| |

بهترین همسر دنیا...عشق پاکم...نفسم...عمرم...بهترینم....

امروز دلم پر از عشق ناب توه....کنارمی...و میتونم تو آغوشت بهت بگم:

 

                                         

                      همسرم تولدت مبارک

             

 

واژه  کم میارم در برابر عشقت....چقد منتظر این روز بودم که بدون دغدغه کنار هم باشیم و

۷ اردیبهشت رو گل بارون کنم به مناسبت تولدت....این دومین باریه که روز تولدت کنار همیم...اولین بار ۷ اردیبهشت ۸۶ بود...چقد امسال دلم آرومه...کنارمی....

خیلی دوست دارم بهترین همسر دنیا....

 

 

 

 

 

تشکر نوشت:دوست جونیای مهربونم...بابت تبریکای صمیمانه ون یه دنیا ممنونم...خیلی خوشجالم کردین...کامنت هاتون رو به همسی نشون دادم و از تک تک تون تشکر کرد...ایشالا دلتون شاد باشه همیشه....

عکس کادوهایی هم که برا همسری خریدم رو در اولین فرصت میذارم...بدون رمز!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط افسون| |

۱ـ امشب بسیار بسیار شرمنده ی دوست جونیایی شدم که همیشه بهم سر میزنن و برام کامنت میذارن ولی هنوز لینکشون نکرده بودم....

فعلا این دوست جونیا رو لینک کردم که یکم از شرمندگی شون در بیام....طنین جونم مرسی که بهم یادآوری کردی...بووووس

بازم هستن دوستایی که میدونم از قلم افتادن...

از یه طرف دوستایی قدیمی هم هستن که الان سالهاست بهم سر نزدن...ای روزگار!!!!

۲ـ من میخوام گودری بشم...ولی بلد نیستم...آیا دوست جونی هست که مرا یاری کند و مرا گودری سازد؟؟

۳ـ شب بخیر دوست جونیا

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط افسون| |

سلام دوست جونیا خوشگلا....

خوبید؟؟؟

راستش چند روزیه بیخود بی جهت اتفاقات عجیب غریب پیش میاد برام...

پنج شمبه هفته پیش...بیخود بیجهت گوشیم که خط ایرانسلم توش بود گم شد....تو آزمایشگاه با موش موشیام مشغول بودم دیدم زنگ خورد...ازونجایی که فقط چندتا از دوستام شمارم رو دارن گفتم بعدا بهشون زنگ میزنم و جواب ندادم...کارم که تموم شد دیدم یکی از دوستای قدیمیه...و ازون به بعد دیگه یادم نیست گوشیم چی شد....چون یه ساعت بعد که رفتم ناهار بخورم و میخواستم گوشیم رو شارژ کنم هرچی گشتم پیداش نکردم...به هرکی هم میگم گوشیم گم شده...میگه اون گوشی به درد گم شدن میخورد...گوش کوب بود دیگه....سیم کارتمو سوزوندم

یکی نیست بگه حالا نیس خیلی هم آدم مهمی هستی!!! دوتا گوشی به چه دردت میخوره؟؟

جواب:اگه یکیش بیخود بیجهت گم شد...دیگری در دسترس باشد

سه روزه مچ پام بیخود بیجهت درد میکنه...دیشب که اصلا نمیتونستم دوزانو بشینم...امشب حسابی ورم کرده بود...و پماد و ویکس هم اثر نکرد...مادرگرامی طبابت کرده روش زرده تخم مرغ و نبات کوبیده گذاشته....

امروز بعد از مدتها بعدازظهر خوابم برد ...یهو بیخود بیجهت از شدت ضربات قلبم بیدار شدم...اول فکر کردم خواب دیدم که قلبم اینقد تند میزنه ولی بعد دیدم نه بابا واقعیه..قلبم داشت از جاش کنده میشد.....بعدشم که رفتم حموم....شدیدا" نفسم میگرفت....

ای داد بیداد...پیر شدما....

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط افسون| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط افسون| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط افسون| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط افسون| |

Design By : Night Melody