عروس شیرازی
خدایا! هرچی به صلاحمونه برامون پیش بیاد.
خوبید؟؟؟ دکترا آزاد مرحله اول قبول شدم و باید برم برا مصاحبه.... تاریخ عروسی باز تغییر یافت به ۲۱ شهریور.... همین....!!!!!!!! ازینکه تاریخ عروسی تغییر داده شد راضیم و چندتا دلیل داره که همه اش خیره.... اینطوری برامون بهتره....به کارامون راحت تر میرسیم..... خوشحالم دوستای خوبی مث شماها دارم خوبید؟؟؟ استرسمان خوب که نشد هیچ....هی داره بدتر هم میشه...حالا یه خبرایی هم هست که وقتی قطعی شد به سمع و نظرتان میرسانم.... در راستای همین استرس ها خیلی کمتر مینویسم و فقط اخبار عروسی و جهیزیه رو میگم شاید برا کسایی که تو مرحله ای هستن که منم هستن کمکی باشه.... اینا چیزایی که تازگی خریدم.... البته اگه به یه عده بر میخوره لطفا نگاه نکنن و هی نگن تو میری چیز گرون میخری که پز بدی!!! منم مث بقیه دخترا میرم جهیزیه میخرم....من کم میخرم ولی گزیده میخرم....همین!! سرویس آرکوپالم دم دستی 6 نفره....عــــــــــــــــــــــــــــاشقشم زود پز برقی م اگه یادتون باشه قبلی یه مارک دیگه بود...به دلم ننشست رفتم عوضش کردم اینو خریدم... اینو برا روز معلم برا مامان آورده بودن ...من خوشم اومد گذاشتم رو وسائل خودم...اینه همزن هم از خیلی وقت پیشا خریده بود...وقتی افسون کوچک بود....خو دیگه نرفتم بخرم.... این بشقاب خوشگل رو هم مادر بزرگم بهم داده.... این فنجون خوشگلا هم برا جهیزیه مادر بزرگم بوده..خیلی وقت پیشا دادش به من...نیست نوه ارشدم دوستتون دارم دوست جونیای مهربون خودم فهمیدم شما کی هستید ازونجایی که اسم واقعیم رو میدونستی.... ممنونم از راهنماییت دوستم....ولی همینطور که میدونی من به نسبت ادم تو داری هستم و خیلی از مسائل رو نه تو وبلاگ نه وقتی باهات صحبت میکردم به زبون نمیارم.... باید بگم که چند وقتیه که خونواده اش میدونن که ما ازدواج کردیم ولی هنوزم مخالفتشون رو از این ازدواج نشون میدن....البته یه راه حل اساسی برا این مشکلمون پیدا کردیم که به نظر خودمون تنها راه و بهترین راه هستش...فقط یکم زمان میخواد.... در مورد وام هم همسرم هیچ تقصیری نداره....خودت میدونی که دوست ندارم تو وبلاگ از همه ی اتفاقات بگم....ولی اینو میگم که بدونی، طبق برنامه ریزی ما وام رو باید تا هفته اول خرداد به حساب میریختن اما چون بانک کلی کارشکنی کرد برا ضامن و بهونه اوردن که بودجه نیست این شد که عقب افتاد.... وگرنه ما درست به موقع اقدام کردیم.... مادرشوهرم یه زن فوق العاده سنتی هستش و اینطوری نیست که همسرم دست منو بگیره ببره بگه این زن منه باهاش آشنا شو...بعد ایشون هم خوشحال و خندون بگن باشه خوش اومدی.... همسرم تا به حال به خاطر من خیلی از خود گذشتگی کرده که بزرگترینش اینه که از خونواده اش گذشت و پا روی حرف پدر مادرش که اینهمه براش زحمت کشیدن گذاشت.... این مسئله که من از خونواده اش دورم دیگه برا خودم و خونواده ام حل شده....من فقط منتظر روزی ام که همسرم آرامش کامل داشته باشه.... وگرنه هیچوقت نه من نه بابا مامانم بهش فشار نمیاریم که این مسئله رو زودتر حل کنه...چون تو این ۶ سال برامون ثابت شده که همسرم از هیچی برا من دریغ نداره.... بازم ازت ممنونم که به فکرمی....دوست خوبم... خوبید؟؟؟ میخوام برا وبلاگی که قراره بعد از عروسی بسازم یه اسم خوب پیدا کنم....چیزی که نشون بده رفتم سر خونه زندگیم و از طرفی هم اسم لوسی نباشه.... ای ول دوست جونیا...منو نجات بدین....اخه یه چی که بره تو مغزم دیگه ول کن نیستم.... راستی اجتمالا تا اخر خرداد واممون جور نمیشه و ما بعد از عروسی تازه میریم دنبال خونه و ادامه جهیزیه!!! من چه شادم!!چه خوببببببببببببببب...اینم انرژی مثبت که برا خودم بفرستم غمباد نگیرم خوبید؟؟؟ نمیخوام این پست انرژی منفی باشه...ولی خب چی کنم همه اش استرس دارم... اول از سفر اهواز بگم که چهارشنبه ساعت ۱ بامداد راه افتادیم به سمت اهواز....حدود ساعتای ۸:۳۰-۹ رسیدیم و چون حشمت خان خونه ی داداش همسری بود باید میرفتیم هتل میگرفتیم.....بعد که داداش همسری فهمید اهوازیم بنده خدا همه اش دنبال این بود که از هتلی که شرکتشون قرار داد داره اتاق بگیره برامون....خلاصه که تا داداش همسری دنبال نامه گرفتن و این چیزا بود من و همسری تو کافی شاپ هتل پرشیا منتظر بودیم....همسری هم حسابی خسته بود و ساعت ۲ باید سمینار میداد...الهی بمیرم براش.... خلاصه که دست داداش همسری درد نکنه هتل و غذا برامون رایگان درومد.... ایشالا بتونیم برا عروسیش جبران کنیم.... بعد از سمینار همسری اومد و خوابید تا ساعتای ۷ شب که یه سر رفتیم بیرون و حسابی بارون می اومد...یکم قدم زدیم.... خیلی دوست داشتم دوست جونیا رو ببینم ولی نمیدونم چرا اصلا جور نمیشد.... پنج شنبه عصر هم رفتیم کیانپارس و همسری برام یه کفش خوشگل خرید....(حال ندارم عکس بذارم) خیلی دوسش میدارم...من با کفشای پاشنه بلند خیلی درگیرم....اصلا نمیتونم باهاشون راه برم...این کفشه پاشنه اش خیلی خوبه...نه خیلی بلنده نه کوتاه.... حمعه عصر هم رفتیم از بازار ماهی فروشا کلی ماهی و میگو خریدیم برا مامانم اینا و همسری هم بامیه خرید براشون.... دیگه راه افتادیم اومدیم خونه که حدودای ساعت ۹ صب شنبه خونه بودیم.... قرار بود شنبه صب همسری با مامانم برن بانک که برا واممون مامانم ضامن بشه که اینقد همسری حونم خسته بود که کنسل شد...حالا تشکیل پرونده بانک هم فقط روزای زوجه.... بعدشم گفتن که از وقتی تشکیل پرونده بدین ۲۵-۳۰ روز دیگه وام بهمون میدن.... یعنی ما تا ۲۵-۳۰ روز دیگه نمیتونیم بریم دنبال خونه....خیلی استرس دارم....کاش عروسی رو میذاشتیم برا بعد از ماه رمضون....با این حساب کی خونه بگیریم؟کی وسیله هام رو بخرم؟؟ همسری که میگه وسیله هات رو بذار بعد از عروسی بخر!!! اصلا همه چیز ما قاطی پاتیه....هیچ کارمون عادی پیش نمیره...هرچند اینم خودش یه جورایی جالبه.... امروز هم که مارکوپولوی مهربون من(همسری) رفت تهران که برا خواهراش یه کاری رو انجام بده.... خدایا همسرم رو به تو میسپرم من که به جاش خسته شدم بسکه همیشه تو جاده است و تو راه و سفره....زودتر بریم سر زندگیمون اینقد مجبور نباشه هی بیاد و بره.... الانم تنهام و منتظر که همسریم بعد ازظهر بیاد...الان بابام تماس گرفت که وام ازدواج رو به حسابمون ریختن....البته با کلی آشنا و پارتی وام رو جلو انداختیم.... کوفتیا به جا اینکه ۳ تومن به حساب بریزن...۲و ۸۷۰ ریختن.کسریش برا کارمزده.... فردا هم میریم برا تشکیل پرونده وام.... خدایا یه کاری کن کارامون به بهترین شکل پیش بره و زودتر خونه نقلی و عشقولی رو بتونیم بگیریم... همسر جونم قد تموم دنیا عاشقتم و میدونم این روزا چقد تحت فشاری و داری اذیت میشی.... همسرم قدر خوبیا و مهربونیات رو میدونم و از خدا میخوام ۱۲۰ سال سایه ات بالا سرم باشه.... همسر مهربونم خدا تو رو بهم داد و تا ابد از خدا ممنونم....امیدوارم بتونم همسری خوبی برات باشم.... خوبید؟؟؟ در مورد افسون چی فکر کردید؟؟آیا از دوستان خود گذشتن کار خوبیست؟؟؟آیا دوستان خاموش بامعرفت داشتن و به آنها رمز ندادن کار خوبیست؟؟من حیث المجموع میخواستم بگم: عــــــــــــاقا...عاقا...ما اگر چند صباحی ننویسیم حالمان بهتر میشد که شد....البته الان با حال خوب نمینیوسم ها....دلمان بسی تیره و تار است.... من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است.... تصمیمی که گرفتم اینه:....تا روز عروسی اینجا مینویسم و بعد از اون میرم یه خونه ی دیگه....همینطوز که زندگیم میره تو مرحله جدید...نوشته هام هم میرن تو یه محل جدید....اونجا رمزی مینویسم.... خلاصه که بگم حالم خوب نیست چون شدیدا سرما خوردم و دوشب پیش با تب لرز از همسری استقبال کردم....همسری جونم شنبه ساعت ۷:۳۰ رسید ...که روز تولدش هم بود و منم میخواستم خودم براش کیک درست کنم....کیک رو که همیشه درست میکنم و خیلی هم خوب درمیاد...مشکلم سر خامه فرم گرفته بود که با کلی سرو کله زدن نشد که نشد....اخرش رفتم سراغ دوست بابام که قنادی داره و نیم کیلو ازش خامه خریدم... بعدش با رنگ خوراکی که قبلا برا رنگ کردن تخم مرغای عید داشتم یه ذره اش رو رنگ کردم و با شکلات نخته ای که روش رنده کردم تزئنیش کردم....و اخر شب همسری رو قربونش برم خیلی خسته بود و هی داشت چرت میزد رو بیدار کردم و به مامان و بابا هم گفتن بیان پائین پیشمون...بعدش با آهنگ happy birthday to you وارد شدم و کیک رو برا همسری آوردم....کلی خوشحال شد وقتی کیک made in afsun رو دید.... بعدشم که کادوهاش رو بهش دادیم.... (قابل توجه آن عده ای که میگن چرا میری چیزای گرون میخری و بقیه دلشون میخواد و آه شون تورو میگیره.!!...نگا نکنید این چیزارو....خوبیت نداره....من توی لینک قرار میدم که مستقیم نبینین...اگه دلتون نمیخواد...پس چرا میرید نگاه میکنید و میگید اه میکشیم.....؟؟؟آیا همه ی اینها از فضولی نیست؟؟؟).... اینا کادو من به همسری بود....واینم مامان بابای مهربونم براش خریدن... دیگه تولد تموم شد و آثار سرماخوردگی من هویدا شد....فردا شبش حسابی تب داشتم و اصلا نتونستم بخوابم... دیروز هم رفتیم برا روز مادر مامانم و مامان همسری خرید کردیم...براشون یه بلوز تو خونه ای خریدیم که چون کادو شده نمیتونم عکس بذارم ازشون.... واما دوراهی.... همسری جونم چهارشنبه باید اهواز باشه چون سمینار داره....برنامه مون این بود که1_ امشب بریم اهواز و فردا همسری به سمینارش برسه و منم اگه دوستای وبلاگی اهوازی موافق باشن ببینمشون.... ولی حشمت خان همه ی کاسه کوسه ها رو به هم ریخت....ایشون تصمیم گرفتن برن کرمانشاه پبش خواهر همسری و میخواد از شیراز که میاد یه سرم بیاد اهواز و داداش همسری رو هم با خودش ببره.... اینه که ازونجایی که بنده نمیتونم و نباید ایشون رو زیارت کنم و ممکنه جنگ جهانی سوم بر پا بشه باید رفتن به اهوازمون در هاله ای از ابهام بمونه و ایشون نفهمن که ما اهواز رفتیم و ما هم مجبوریم میشیم داداش همسری مهربون رو نبینیم....براش چندتا هدیه گرفته بودم و میخواستم براش ترشی گردو ببرم...ضد حال خوردم که نمیتونم ببینمش.... و یا اینکه 2_همسری خودش بره اهواز و برگرده که اونم اگه حشمت خان بفهمه ممکنه ازش بخواد که همسری هم باهاشون همراه بشه و بره کرمانشاه...بعد دیگه همسر منو با خودش ببره شیراز دوباره.....خو من همسرم رو میخوام...از عید تا حالا همسرم پیشم نبوده خوووووووووووووووو.... الان که دارم اینا رو مینویسم همسری میگه راه 1 رو انتخاب میکنیم و بعد سمینار اهواز نمیمونیم و میریم خونه ی یکی از دوستاش که فک کنم کوهرنگه خونه اش.... اهان راستی روز زن و مادر پیشاپیش مبارک...منم هدیه روز زن رو پیشاپیش گرفتم....این مانتو خوشگل و یک عدد هارد اکسرنال برا خودم...قبلی برا همسری بود که من میخواستم صاحبش بشم....که این هارد گیر خودم اومد.... بچه ها من جدیدا همه اش تو سایت نو عروس میچرخم.....خیلی باحاله کلی چیز میز یاد میگیرم و ایده میگیرم....تو لینک هام هستش .... دوستای اهوازی اعلام حضور کنید شاید بشه ببینمتون... دوست جونیا خیلی با مرامید بخدا...وقتی کامنت های مهربونتون رو خوندم دلم لرزید....اصلا هرکی میخواد منو بخونه....من ازینکه گفتم خوشم نمیاد کسی یواشکی منو بخونه آشناهای خودم بود.... ولی خوب مهم نیست....زیاد از رمزی نوشتن خوشم نمیاد...ولی خب میگم که بعد از عروسی تو وبلاگ جدیدم رمزی مینویسم... بچه ها توروخدا برام دعا کنید دکتری آزاد قبول شم...خیلی خیلی برام مهمه.....یه جورایی شاید مسیر زندگیم رو عوض کنه....خودم به نذر صلوات خیلی اعتقاد دارم و برا هرکی نذر میکنم میگیره.... چاکر دوست جونیاااااااااااااااااااااا خوبید؟؟؟ عاقا ما چند روزیه اصلا دلمون نمیخواد بنویسیم دیگه...یعنی میدونید چیه اصن دلمون نمیخواد کسی دزدکی وبلاگم رو بخونه....خیلی از دوستام و آشناها میدونن من وبلاگ دارم اصن خودم بهشون گفتم ولی هیچ کدوم اهل وبلاگ خوندن نیستن و بعضی وقتا که میبینن من دارم مینویسم میگن اصن وبلاگ چه جوریاست!!!! ولی ازینکه کسی اتفاقات زندگی منو دزدکی بخونه بدم میاد...خب من سر مسابقه هفت سین فهمیدم خیلی خیلی خواننده خاموش دارم....ولی خب خاموشا شما هم روشن باشید دیگه....یهنی چی اصلا!! بعدشم اینکه این چند وقت شدیدا درگیر کارای جهیزیه و تدارکات عروسی هستیم و فاجعه اصلی اینه که ما هنوز خونه نداریم و احتمالا از اول خرداد تا ۱۵ خرداد فقط فرصت داریم که هم خونه بگیریم هم جهیزیه رو تکمیل کنیم(سرویس چوب و فرش و خرده ریزای آشپزخونه و همه چی....).... بعدشم درگیر مقاله نویسی هستیم که ایشالا برا دکترامون مفید واقع بشه.... اینه که شاید به مدت طولانی ننویسم.....تا بعد از عروسی.... و بعدشم که تغییر اساسی در وبلاگ بدم....و بعدترش هم رمزی بنویسم.... بعدترترونشم به هرکی خودم بخوام رمز بدم.... اصن همینه که هست....الان من یک عدد افسون هستم که اعصاب مصاب ندارم.... چاکر همه ی دوست جونیا..... شدیدا از برندگان مسابقه معذرت میخوام اینقد من بدقول شدم....بخدا یه سر دارم هزار سودا....حالا اصلا چیز قابل داری هم نیست ولی خب ایکاش نمیگفتن کی جایزه رو میدم.... دوستتون دارم دوست جونیا.... پس فعلا این اخرین پست بنده میباشد تا اصلاع ثانوی.... آرزو شماره ت عوض شده؟؟ آدرس جدید هیلا جونم.....هیلا
دوستای مهربونم....بابت کامنت های تبریکتون یه دنیا ممنونم....ببخشید دونه دونه جواب ندادم....
![]()
پیام به دوستان:
| Design By : Night Melody |


